ماجرای پیچیده دخترخاله وحشی چرچیل!

[ad_1]

وب‌سایت فرادید: لئون تروتسکی، کمیسر خلق ارتش سرخ و دومین مرد قدرتمند شوروی در دوران پس از لنین بود. این انقلابی بلشویک و متفکر مارکسیست اهل روسیه بنیانگذار ارتش سرخ شوروی بود و مسئولیت چندین کشتار دسته جمعی را بر عهده داشت. حتی گفته شده بود که تروتسکی به راننده‌‌اش به خاطر تاخیر پیش آمده شلیک کرده بود!

به گزارش فرادید به نقل از دیلی میل، پس جای هیچ شک و تردیدی نیست که مهمان بریتانیایی او که به خاطر بازداشت افسران کشیک کمی دیر در دفتر تروتسکی در کرملین (در سال ۱۹۲۰ میلادی) حاضر شده بود، از شدت استرس آرام و قرار نداشته باشد!

نام مهمان لئون تروتسکی “کلِر شریدن” (Clare Sheridan) بود؛ مجسمه‌سازی که از لندن برای ساخت سردیس تروتسکی، لنین و دیگر رهبران شوروی به مسکو سفر کرده بود.

کلِر شریدِن زنی با موهای بلوند بود که ظاهری فریبنده، اشرافی و غیرمتعارف داشت. به عبارت بهتر او تمام ویژگی‌هایی که تروتسکی از آن متنفر بود را یکجا دارا بود!

ماجرای پیچیده دخترخاله وحشی چرچیل!

اما در آن دیدار، لئون تروتسکی (Leon Trotsky) طوری به کلر شریدن نگاه کرد که کلر مطمئن شد تروتسکی به او علاقه دارد. البته کلر هم شیفته چشم‌های آبی و عینک معروف سبک “پانس نی” او شده بود. وی در کتابش نوشته بود: «وقتی تروتسکی صحبت می‌کند، صورتش می‌شکفد و چشم‌هایش برق می‌زند.»

با ادامه یافتن مراحل ساخت مجسمه رسی در طول روزهای آینده، ارتباط عاطفی بین آن‌ها کم شد. لئون تروتسکی زیباییِ ذاتی کلر شریدن و هاله طلایی رنگ موهایش را تحسین می‌کرد. حتی یک مرتبه که دستان کلر در بوران یخ زده بودند، او برای گرم کردنشان بر آن‌ها بوسه زد. دفعه بعد این کلر بود که از تروتسکی خواست تا دکمه یقه پیراهنش را باز کند و راحت باشد. وی در کتاب خاطراتش نوشت: «تروتسکی کت و پیراهن زیرش را از تن درآورد تا سینه و گردنش مشخص باشند.»

لئون تروتسکی ۳۹ سال سن داشت و ازدواج کرده بود؛ در سوی دیگر کلر، بیوه ۳۵ ساله و صاحب دو فرزند خردسال در لندن بود. چند شب بعد، تروتسکی او را محکم در آغوش کید. رابرت سرویس، زندگینامه نگارِ تروتسکی، بعدها نوشت که لئون و کلر از آن پس عاشق و معشوق یکدیگر شدند.

اما عجیب‌ترین نکته در مورد رابطه آن‌ها چه بود؟

اینکه آن زنی که لئون تروتسکی در اتاقش مسحور خود کرده بود، دخترخاله دشمن دیرینه شوروی‌ها یعنی “وینستون چرچیل” بود که آن زمان وزیر جنگ بریتانیا بود.

جای تعجب دارد که اطلاعات بیشتری از کلر در دست نیست چرا که وی از نجیب زادگان زیبای بریتانیا و مطمئنا یکی از پیچیده‌ترین شخصیت‌های دوران بین جنگ محسوب می‌شود. او شجاع، بااستعداد و البته نامتعارف بود. چرچیل شخصا از این عبارت برای توصیف کلر شریدن استفاده می‌کرد: «دخترخاله وحشی من!»

ماجرای پیچیده دخترخاله وحشی چرچیل!

در عصری که زنان باید حداقل نجابت خود را محفوظ نگاه می‌داشتند، کلر شریدن نیاز نمی‌دید تا زیبایی و جاذبه‌اش را از مردان پنهان کند – و مردان مختلف از هر قشر و نژادی از آن استقبال می‌کردند. حتی برادر خود کلر نیز نحوه رفتار کلر با مردان را “نامناسب” توصیف می‌کرد.

کلر به هر جایی که سفر می‌کرد، صفی طویل از مردان شیفته به خودش را به جای می‌گذاشت. البته دستگاه اطلاعاتی بریتانیا MI5 مدارکی در دست داشت که نشان می‌داد کلر شریدن برای شوروی‌ها جاسوسی می‌کرد.

تروتسکی نخستین عاشقِ بلشویک کلر نبود؛ وی پیشتر به دعوت یک دیپلمات به نام لِو کامِنف (Lev Kamenev) که آن موقع در لندن فعالیت می‌کرد، به مسکو رفته بود. رابطه‌ای عاشقانه بین آن‌ها به وجود آمده بود و کلر سردیس لو را در استودیوی لندن خود ساخت. لو به هنگام بازگشت از لندن به مسکو از کلر دعوت کرد تا همراهش بیاید و قول داد که لنین و تروتسکی از آن‌ها استقبال خواهند کرد.

کلر که همواره عاشق ماجراجویی بود؛ او هم از کامنف و هم از بهشت سوسیالیستی که تصور می‌کرد، رنجیده بود و به همین دلیل دعوت کامنف را پذیرفت. کلر پیش از سفر از برادرش “اسوالد” خواست که حتی یک کلمه هم در این ارتباط با پدر و مادرشان و یا پسرخاله‌اش وینستون چرچیل حرف نزند. وینستون دولت وقت بریتانیا را تحت فشار قرار داده بود تا در جریان جنگ داخلی روسیه با دشمنان بلشویک‌ها هم‌پیمان شود. کلر سرانجام در سپتامبر سال ۱۹۲۲ میلادی به مسکو سفر کرد.

زمانی که چرچیل از سفر کلر باخبر شد، بسیار عصبانی شد و پس از بازگشت با او صحبت نکرد. البته کلر تنها شخصی نبود که در آن روزهای آشفته‌ی پس از انقلاب کبیر روسیه به این کشور سفر کرده بود.

نمایشگاهی جدید در کتابخانه بریتانیا که به مناسبت یکصدمین سالگرد انقلاب روسیه برگزار شد، مجموعه‌ای از آثار هنری، ادبیات و صنایع تصنعی مربوط به آن دوران را در معرض نمایش عموم قرار داده است. در این نمایشگاه، آثار متعلق به بریتانیایی‌های درگیر در انقلاب روسیه و پس از آن نیز به نمایش درآمده است.

از جمله آن افراد می‌توان به اچ. جی. ول، نویسنده و سوسیالیست، و همچنین آرتور رانسوم، روزنامه نگار، اشاره کرد. رانسوم بعدها رمان “پرستوها و آمازون” را نوشت و مشخص شد که برای MI6 نیز جاسوسی می‌کرده است.

کلر شریدن که بود؟

اما کلر شریدن به خاطر رابطه خانوادگی‌اش با وینستون چرچیل بیش از هر کس جلب توجه می‌کرد. او یک کمونیست بدشانس بود که در سال ۱۸۸۵ میلادی متولد شد. مادرش “کلارا جروم” بود که خواهرش “جنی” با “راندولف چرچیل” ازدواج کرد و فرزندشان وینستون بود.

مورتون فرون (Moreton Frewen) لقب “ورشکسته فانی” را از آن خود کرده بود زیرا طرح‌های بدون تدبیرش موجب ورشکستگی خانواده شده بود. کلر بسیار باهوش بود و دوست داشت در عرصه نویسندگی نامی برای خودش دست و پا کند اما پسرخاله‌اش – مثل خواهر و برادر هم بودند – به او توصیه کرد که وارد این عرصه نشود. کلر در سال ۱۹۱۰ میلادی یعنی در سن ۲۵ سالگی با “ویلفرد شریدن،” یک سهامدار ثروتمند، ازدواج کرد.

آن‌ها در سال ۱۹۱۲ میلادی صاحب یک دختر به نام “مارگارت” شدند. دختر دومشان “الیزابت” به خاطر بیماری مننژیت از دنیا رفت. کلر بسیار از این اتفاق ناگوار متاثر شده بود و مجسمه یک فرشته زانو زده را با خاک رس ساخت. آن هنگام بود که فهمید در این حوزه بااستعداد است.

ماجرای پیچیده دخترخاله وحشی چرچیل!

ویلفرد در سال ۱۹۱۵ میلادی، هنگامی که کلر باردار بود، برای شرکت در جنگ به فرانسه رفت. درست چند روز پس آنکه پسر دلبندشان “ریچارد” به دنیا آمد، نامه‌های کلر برگشت خورد: “کشته شده در جنگ.” تمام زنان بیوه دوران جنگ تن به تجرد می‌دهند اما کلر چنین اعتقادی نداشت. کلر معتقد بود می‌توان بدون ازدواج با شخص با او زندگی کرد. اولین مردی که بدین شکل وارد زندگی‌اش شد “لرد الکساندر تاین” بود ولی اون نیز در سال ۱۹۱۸ میلادی کشته شد.

کلر دوباره به مجسمه سازی پناه برد. در این میان، لرد آسکیث، نخست وزیر، پسرخاله‌اش چرچیل و دوستش لرد بیرکنهد، بزرگترین مقام قضایی بریتانیا، خواهان نزدیک شدن به کلر بودند. سرانجام او و بیرکنهد به یکدیگر رسیدند که رسوایی در پی داشت – زیرا لرد بیرکنهد خود همسر داشت.

اما دیری نپایید که کلرِ طماع از بیرکنهد فاصله گرفت و شیفته کامنف شد. کامنف در مورد بلشویسم، برابری و آزادی صحبت می‌کرد؛ درست همان مواردی که کمبودشان موجب آزار و اذیت بسیاری در جامعه‌ی پول محور بریتانیا شده بود. اسوالد، برادر کلر، نسبت به رویکرد خواهرش تردید داشت و در کتاب خاطراتش نوشت: «کلر به شکل بدی بلشویسم را درک کرده بود. او همیشه دیدگاه‌های آخرین مردی که با او آشنا شده را بازتاب می‌دهد.»

کلر پس از بازگشت، خاطراتش را منتشر کرد که به خاطر لطیف نشان دادن بلشویک‌ها مورد انتقاد قرار گرفت؛ البته او در خاطراتش نوشته بود که روس‌ها بوی بدی می‌دهند زیرا صابون در آنجا پیدا نمی‌شود. وی همچنین در مورد فداکاری لنین نوشت و تروتسکی را “مردی باهوش، نابغه آتشین و ناپلئون دوران صلح” معرفی کرد. البته کلر هیچ اشاره‌ای به روابطش با کامنف و تروتسکی نکرد. حتی شایعاتی مبنی بر روابط کلر با لنین و فلیکس ژِرژینسکی، رئیس چِکا (پلیس مخفی) نیز وجود داشت.

جنی چرچیل، مادر وینستون، با لحنی تند نوشته بود که «این مردان مسئول مرگ میلیون‌ها انسان هستند.» در مورد کلر همچنین گفته شده بود که «او خیلی ساده است که متوجه خوی وحشیگری آن هیولاهای قاتل نشده بود.»

آشنایی با چارلی چاپلین و موسولینی

کلر پس از بازگشت از برخورد اطرافیان آزرده خاطر شد و به همین دلیل تور سخنرانی در مورد سفرش به روسیه را در ایالات متحده پایه گذاری کرد. کلر در هالیوود با چارلی چاپلین آشنا شد و با یکدیگر در بیابان‌های کالیفرنیا اردو زدند. اما رسانه‌ها از موضوع باخبر شده و آن را به تیتر یک روزنامه‌ها تبدیل کردند.

ماجرای پیچیده دخترخاله وحشی چرچیل!

وی پس از بازگشت به بریتانیا نتوانست دست از ماجراجویی‌هایش بکشد و به همین دلیل تور اروپایی‌اش را آغاز کرد. کلر با رهبران جمهوری خواه ایرلند مصاحبه کرد و در سال ۱۹۲۲ میلادی به سوئیس سفر کرد و در کنفرانسی با موسولینی آشنا شد. موسولینی کلر را به رم دعوت کرد. یک جاسوس بریتانیایی از آنجا گزارش داد که «کلر از عقایدش در مورد عشق آزاد با موسولینی حرف زده است و موسولینی او را از بلشویسم به فاشیسم تبدیل کرده است.

آن‌ها در اتاق هتلی در رم با یکدیگر درگیر شدند و آرنج کلر هنگام فرار لای درب ماند. در همین میان تلفن زنگ خورد و حواس “ایل دوچه” را پرت کرد و کلر موفق به فرار شد. کلر در کتاب خاطراتش نیز با وصفی بد موسولینی را توصیف کرد.

آشنایی با هیتلر

کلر شریدن در سال ۱۹۲۳ میلادی به آلمان رفت تا با هیتلر صحبت کند. یک جاسوس انگلیسی می‌نویسد: «کلر به شدت شیفته جاذبه هیتلر هنگام سخنرانی در مقابل ۱۰ هزار نفر شده بود. کلر متوجه شده بود که آلمانی‌ها در مقایسه با روس‌ها از لحاظ سرکوب آزادی‌های شخصی هیچ هستند.»

جاسوسی برای شوروی

کلر به هنگام بازگشت به بریتانیا به شدت تحت نظر قرار داشت. آن‌ها تمام تماس‌های تلفنی و مکالمات کلر را رصد می‌کردند. در نهایت مشخص شد که کلر از طریق دو مامور روس به آن‌ها اطلاعات می‌دهد: جورج اسلوکومب و نورمن اِور که هر دو روزنامه‌نگار دیلی هرالد بودند.

کلر بخش‌هایی از مکالماتش با چرچیل، که آن موقع رئیس خزانه داری بریتانیا بود، را به جاسوس‌های روس تحویل می‌داد. دستگاه جاسوسی بریتانیا به چرچیل خبر داد اما او گفت که نمی‌تواند وثیقه لازم برای آزادی‌اش را فراهم کند. در این میان کلر مدام مشغول جمع کردن معشوقه‌های بیشتر بود. کلر سپس با یک ژنرال فرانسوی به نام “اسمت بِی” ارتباط برقرار کرد. کلر پس از آن به الجزایر رفت و باز هم به کارهایش ادامه داد. البته دستگاه اطلاعاتی بریتانیا همچنان فعالیت‌های کلر را زیر نظر داشت. کلر روابط خانوادگی‌اش با چرچیل را بعدها حفظ کرد.

کلر سرانجام در سال ۱۹۷۰ میلادی از دنیا رفت. اما آیا او جاسوس روس‌ها بود؟

کاتیا روگاتچوسکیا، متصدی اصلی نمایشگاه کتابخانه بریتانیا می‌گوید: «کلر شریدن کنجکاو شده بود اما یک کمونیست تمام عیار نبود.» اما مهم این است که آیا او به شوروی‌ها اطلاعات می‌فروخت؟

دستگاه اطلاعاتی بریتانیا MI5 در نهایت احساس خطر کرد اما او تا آخر عمر آزادانه زندگی کرد. کلر به لطف ارتباطاتش هرگز به جرم خیانت مجازات نشد و به زندان نیفتاد. در واقع همان سیستم طبقاتی که کلر از منتقدانش بود، در آخر جانش را نجات داد.

نمایشگاه «انقلاب روسیه: امید، تراژدی و اسطوره‌ها» تا ۲۹ اوت در کتابخانه بریتانیا برگزار خواهد شد.

ماجرای پیچیده دخترخاله وحشی چرچیل!

[ad_2]

هاروکی موراکامی؛ مردی که از تاریکی می‌آید

[ad_1]

روزنامه اعتماد – ترجمه بهار سرلك: یك روز پیش از اینكه همدیگر را در منهتن ملاقات كنیم، هاروكی موراكامی برای ورزش صبحگاهیاش به سنترال پارك رفته بود كه زنی جلوی او را گرفت. زن گفته بود: «عذر میخواهم، شما همان رمان‌نویس ژاپنی معروف نیستید؟» سوالی كه به عجیب‌ترین شكل ممكن پرسیده شده بود اما موراكامی با خونسردی همیشگیاش پاسخ داده بود.

موراكامی این ماجرا را برای من تعریف كرد: «گفتم: نه، من فقط یك نویسنده‌ام. اما از دیدن شما خیلی خوشحالم! و سپس دست دادیم. وقتی مردم این‌طوری جلوی من را میگیرند احساس غریبی بهم دست میدهد چون من یك آدم معمولیام. واقعا نمیفهمم چرا مردم میخواهند من را ببینند.»

هاروکی موراکامی؛ مردی که از تاریکی می‌آید

تفسیر رفتار موراكامی به تواضعی ساختگی، اشتباه است و به همین ترتیب نمیشود آن را مایه عذاب نویسنده از وجود شهرت دانست؛ میتوان گفت تا به امروز موراكامی ۶۹ ساله نه از شهرت جهانیاش لذت میبرد و نه آن را پس میزند. در عوض ظاهر او شبیه به نظاره‌گری كنجكاو و كمی گیج است؛ هم از لحاظ داستان‌های سوررئالی كه برآمده از ناخودآگاه او هستند و هم از منظر این حقیقت كه این داستان‌ها را میلیون‌ها خواننده در سراسر جهان حریصانه میخوانند.

یقینا این نكته كه شخصیت محوری آثار موراكامی نظاره‌گری است كه خود را از جامعه جدا میكند، یك همزمانی نیست؛ شخصیتی متین و به حاشیه رانده شده كه اغلب مردی بینام و نشان است و اواسط دهه چهارم زندگیاش را میگذراند و وقتی تماس تلفنی مرموز یا جست‌وجوی گربه‌ای گمشده او را به جهان موازی رویاگونی میبرد -كه جمعیت آنجا را سگ‌ها، مردهایی در لباس گوسفند، دخترهای نوجوان اسرارآمیز و آدم‌های بدون صورت تشكیل داده- به جای اینكه ترس و لرز وجود این شخصیت را فرا بگیرد او كنجكاو و فریفته این دنیا میشود.

موراكامی نظریه‌ای دارد كه این فرمول ادبی هیپنوتیزم‌كننده را به خصوص در دوران آشفتگیهای سیاسی، جذاب میكند. او میگوید: «در دهه ۱۹۹۰ در روسیه خیلی محبوب بودم- در واقع در زمانی كه آنها دوره گذار از اتحادیه شوروی را شروع كرده بودند- مردم آنجا سردرگم بودند و مردم سردرگم هم كتاب‌های من را دوست دارند.» در اتاق كنفرانس دفتر نماینده ادبی او در امریكا نشسته‌ایم و او جرعه‌ای آب مینوشد و ادامه میدهد: «در آلمان، وقتی دیوار برلین سقوط كرد، سردرگمی جریان داشت و مردم كتاب‌هایم را دوست داشتند.» اگر این گفته او درست باشد بنابراین امریكای دونالد ترامپ و برگزیت بریتانیا باید بازاری پربركت برای چهاردهمین رمان او، «قتل فرمانده» باشند؛ این رمان ۶۷۴ صفحه‌ای كه دربردارنده بالاترین میزان غرابت موراكامی است، نهم اكتبر با ترجمه فیلیپ گابریل و تد گوسن در بریتانیا منتشر شد.

خلاصه كردن پیرنگ‌های آثار او امری بیهوده است اما شاید كافی باشد كه بگویم راوی بی‌نام‌ونشان تازه‌ترین كتاب او نقاش پریشان‌حالی است كه اخیرا همسرش او را ترك كرده و میكوشد با رفتن به كوهستانی در شرق ژاپن این ماجرا را فراموش كند. اما این عزیمتش به ماجرایی مفصل منتهی میشود كه پای كارآفرین تكنولوژی عجیب‌وغریب، زنگی كه شب‌ها خودبه‌خود به صدا درمیآید، معبدی زیرزمینی را به داستان باز میكند (چاه و قنات‌های زیرزمینی و همچنین گربه‌های گمشده از امضاهای موراكامی به شمار میروند.) از طرفی سرباز سامورایی بلندقد و وراجی از بوم نقاشیای كه راوی در انباریاش پیدا كرده، بیرون میآید. (برای موراكامی كه خود به هواخواهی اف. اسكات فیتزجرالد از نوجوانی معترف است، این عناصر برای ادای احترام به «گتسبی بزرگ» در كتاب آورده شده‌اند؛ این ادعایی است كه با پیش‌ رفتن در فضای داستان غیرمحتمل به نظر نمیرسد.)

نكته مشهود آثار موراكامی این است كه آنها به راستی در دوران‌ تنش سیاسی محبوب هستند چراكه شیفتگی و اغلب تاثیری اغواكننده روی خواننده میگذارند، غرابت روند پیرنگ با یكنواختی احساسی تعدیل میشود تا خواننده با توسل به آسایشی كه در اختیارش قرار میگیرد از جهان واقعیت و افراطیگریهایش به آن پناه ببرد. موراكامی در مصاحبه‌ای گفته بود بیسبال را دوست دارد: «چون كسل‌كننده است.» و در كتاب خاطرات «وقتی از دو حرف میزنم از چه حرف میزنم» (2007) لذت دویدن را به فرجه‌ای برای دوری از «احساس كردن‌های زیاد» تشبیه كرده است.

هرچند، نباید انتظار داشت موراكامی به شرح و تفسیر معنای عناصر فانتزی آثارش بپردازد. او از طریق پایه مستحكمی كه در ضمیر ناخودآگاهش مستقر است، عمل میكند؛ اگر تصویری از این چاه تاریك درونی ظاهر شود، او فكر میكند این تصویر تعریفی بامعنا دارد و وظیفه‌اش این است كه آنچه را ظهور كرده، روی كاغذ بیاورد تا اینكه به تحلیل و تفسیر آن بپردازد.

(او میگوید این شغل «افراد باهوش» است و گونه‌اش چروك میخورد و لبخندی روی لب‌هایش مینشیند. «و لزومی ندارد نویسنده‌ها باهوش باشند.») برای مثال، در رمان «كافكا در كرانه» (2002) صحنه‌ای است كه ماهیها، مثل تگرگ، از آسمان میبارند. «مردم از من میپرسند: «چرا ماهی؟ و چرا ماهیها از آسمان میبارند؟» اما هیچ جوابی برایشان ندارم. فقط این ایده به ذهنم رسید كه چیزی باید از آسمان ببارد. سپس در فكر فرو رفتم: چه چیزی باید از آسمان پایین بریزد؟ و جواب دادم: ماهی! ماهی خوب است.

هاروکی موراکامی؛ مردی که از تاریکی می‌آید

«و میدانید اگر این ایده به ذهنم برسد فكر میكنم حتما نكته‌ای صحیح در آن نهفته است؛ چیزی است كه از اعماق ناخودآگاه نشات گرفته و در ذهن خواننده طنین‌انداز میشود. در نتیجه حالا من و خواننده یك میعادگاه مخفی زیرزمینی داریم، جایی مخفی در ناخودآگاه. و در این مكان قطعا باریدن ماهی از آسمان درست است.

میعادگاه موضوع مهم است نه تفسیر نمادگرایی یا هر چیزی مانند این. این چیزها را به عهده روشنگرها میسپارم.» تصور موراكامی از خودش- كه یك نوع خط لوله یا مجرایی میان ناخودآگاه خود و ناخودآگاه خواننده است- آنقدر رسمی و مشهود است كه وقتی لابه‌لای حرف‌هایش خود را «داستان‌گویی ذاتی» مینامد، مكث میكند تا گفته‌اش را اصلاح كند: «نه، من داستان‌گو نیستم. من نظاره‌گر داستانم.» رابطه او با این داستان‌ها همانند رابطه فرد رویابین با خود رویاست و این موضوع توضیحی برای این است كه چرا او شب‌ها هرگز رویا نمیبیند. او میگوید: «خب، شاید ماهی یك بار رویایی در خواب ببینم. اما معمولا این اتفاق نمیافتد. فكر میكنم به این دلیل كه وقتی بیدارم باید رویا ببینم در نتیجه لزومی ندارد وقتی خواب هستم، رویا ببینم.»

نقاط تحول ظهور موراكامی در مقام یك نویسنده آنجایی است كه او از جایی ورای سلطه خودآگاهش پدیدار میشود. او در سال ۱۹۴۹ در كیوتو و طی اشغال ژاپن توسط امریكا به دنیا آمد؛ موراكامی برای راه انداختن جز كلاب «پیتر كت» در توكیو، كار در شركت را رها كرد. چند سال بعد او در جایگاه تماشاچیان استادیوم بیسبال نشسته بود و وقتی دیو هیلتون، بازیكن امریكایی ضربه دابل را به توپ وارد كرد، ناگهان به دلش افتاد كه میتواند رمان بنویسد؛ این تجلی به نگارش كتاب «به آواز باد گوش بسپار» (1979) ختم شد.

یك روز عصر مجله ادبی «Gunzo» با او تماس گرفت و به او گفت رمانش به فهرست نهایی «تقدیر از نویسندگان نوقلم» راه پیدا كرده است. وقتی او تلفن را قطع كرد با همسرش، یوكو، به پیاده‌روی رفت. در مسیر كبوتری مجروح را دیدند و آن را به ایستگاه پلیس محله سپردند. چند سال بعد موراكامی در خاطراتش نوشت: «آن یكشنبه هوا صاف و تمیز بود و درخت‌ها، ساختمان‌ها و ویترین فروشگاه‌ها زیر نور خورشید بهاری به زیبایی میدرخشیدند. آن وقت بود كه به ذهنم رسید. جایزه از آن من میشد. و من به راهم ادامه میدادم و رمان‌نویسی میشدم كه از موفقیت لذت خواهد برد. این احتمالی جسورانه بود اما در آن لحظه مطمئن بودم این اتفاق خواهد افتاد. كاملا اطمینان داشتم. نه براساس حدس و فرضیه بلكه بیواسطه و از روی غریزه.»

منتقدان ژاپنی در استقبال از او تعلل میكردند. موراكامی به خاطر میآورد: «من جوجه اردك زشت دنیای ادبی ژاپن بودم.» بخشی از این واكنش‌ها به این دلیل بود كه در كتاب‌هایش هیچ نشانی از ریشه داشتن در فرهنگ و سنت ژاپن وجود نداشت و از ارجاعات به فرهنگ امریكایی سرشار بود كه طولی نكشید منتقدان آنها را «به‌شدت شبیه به آثار امریكایی» نامیدند.

(جالب است كه این سال‌ها از او با عنوان نامزد مدعی كسب جایزه نوبل ادبی یاد میشود، اگرچه او نام خود را از میان رقبای جایزه «جایگزین نوبل» -كه در واكنش به تعویق برگزاری نوبل ادبیات امسال، پیریزی شد- حذف كرد و اعلام كرد ترجیح میدهد روی نوشتنش تمركز كند.) «من پس از جنگ به دنیا آمده‌ام و با فرهنگ امریكایی بزرگ شده‌ام؛ به جز و پاپ امریكایی گوش میدادم، سریال‌های امریكایی میدیدم؛ آنها دریچه‌ای رو به دنیایی دیگر بودند. اما در هر حال، رفته‌رفته، سبك خودم را پیدا كردم. نه سبك ژاپنی دارم و نه امریكایی؛ سبك خودم را دارم.»

در هر حال، منتقدان هر چه فكر میكردند حالا موفقیت تجاری او باثباتی چشمگیر رشد میكند و در سال ۱۹۸۷ با كتاب «چوب نروژی» به صدر جداول پرفروش‌ترین كتاب‌ها رسید؛ داستان دردناك دلتنگی برای عشق جوانی كه در یك سال سه‌ونیم میلیون نسخه فروخت. موراكامی این داستان را به سبك رئالیستی نوشت كه دیگر هرگز به آن بازنگشت- اگرچه پس از مدتی تامل روی این سبك او با رئالیست نبودن باریدن ماهی از آسمان مخالفت كرد. او میگوید: «این رئالیسم من است. گابریل گارسیا ماركز را خیلی دوست دارم اما فكر نمیكنم او آنچه را كه مینوشت رئالیسم جادویی بنامد. داستان‌های او به سبك رئالیسم خودش بودند. سبك من عینك من است؛ از طریق این لنزها، دنیا برایم معنیدار میشود.»

هاروکی موراکامی؛ مردی که از تاریکی می‌آید

همزمان با افزایش دستاوردهای هنریاش به تكمیل برنامه‌نویسندگی روزانه‌اش پرداخت كه حالا این برنامه بدون شك به اندازه تك‌تك رمان‌هایش مشهور است؛ موراكامی ساعت چهار صبح از خواب برمیخیزد، پنج یا شش ساعت مشغول نوشتن میشود، پیش از اینكه ۱۰ كیلومتر بدود یا شنا كند، ۱۰ صفحه مینویسد. موراكامی میگوید: «وقتی كلاب جز داشتم، زندگیام آشفته‌بازاری بود كه گیجم میكرد. ساعت سه یا چهار صبح به رختخواب میرفتم؛ بنابراین وقتی نویسنده شدم تصمیم گرفتم زندگی منسجمی داشته باشم. یعنی صبح زود بیدار شوم، شب‌ها زود بخوابم و هر روز هم ورزش كنم.

معتقدم باید جسمی قدرتمند داشته باشم تا محتوایی قدرتمند بنویسم.» شاید او فقط یك خط لوله باشد اما وظیفه دارد كار این خط لوله را به بهترین نحو اداره كند. از منظر بیرونی، گویی كه این خط لوله به خوبی كار میكند- شاید در آن زمان ۵۰ سال هم بیشتر داشت- اما ریتم نوشتارش سرچشمه شادی عمیق است كه احتمالا توضیحی برای حجم بالای كتاب‌های اوست. او میگوید: «آن روزها، روزهای لذتبخشی بودند، بنابراین هر چه تعداد روزها بیشتر میشد، تفریح بیشتری داشتم و بیشتر مینوشتم. واقعا سر درنمیآورم چرا مردم دوست دارند كتاب‌های بلند من را بخوانند. اما»- بدون ردی از تكبر- «من خیلی محبوبم.»

برنامه روزانه فوق‌العاده پركارش، تواناییهای مازادی در اختیارش میگذارد كه برای داستان‌های كوتاهش مورد استفاده قرار میدهد؛ همچنین برای محتوای كتاب‌های غیرداستانیاش (مهم‌ترین آنها «مترو» است كه براساس گفت‌وگوهایی با بازمانده‌های حادثه حمله با گاز سارین به متروی توكیو نوشته است)، و برای پاسخ دادن به سوالات خوانندگانش كه نه تنها درباره كتاب‌هایش میپرسند بلكه او نقش «مشاوری» را در حل مشكلات آنها ایفا میكند (این مجموعه نیز در سال ۲۰۱۵ به صورت كتاب الكترونیكی منتشر شد.) همچنین موراكامی یكی از مترجمان پیشتاز آثار ادبی امریكا به ژاپنی است؛ او از فیتزجرالد، ترومن كاپوتی، گریس پالی، جی. دی. سلینجر و اخیرا از جان چیور آثاری را ترجمه كرده است.

او از خواندن ترجمه انگلیسی آثارش لذت میبرد چراكه از نگاه او همانند رمانی تازه هستند. او میگوید: «ترجمه این كتاب‌های قطور یك یا دو سالی زمان میبرد. بنابراین زمانی كه ترجمه‌شان را میخوانم، همه‌چیزش از خاطرم رفته است.» او ژست ورق زدن كتاب را به خود میگیرد و ادامه میدهد: «قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ بعد مترجم با من تماس میگیرد: «سلام، هاروكی، ترجمه‌ام چطور بود؟» و من میگویم: «داستان بسیار جذابی است! خیلی خوشم آمد!»

هاروکی موراکامی؛ مردی که از تاریکی می‌آید

فقط زمانی كه محور گفت‌وگو به سوی سیاست‌های امریكایی تغییر كرد- و ناگریز این اتفاق می‌باید میافتاد- چهره‌ او بیشتر شبیه به فردی شد كه ماموریت نویسنده بودنش را اجرا میكند. نظر او را درباره بحران كشوری پرسیدم كه فرهنگش برای او عزیز است، یك دقیقه كامل در سكوت به فكر فرو رفت. سپس گفت: «وقتی جوان بودم، در دهه ۱۹۶۰، عصر ایدآلیسم بود. باور داشتیم اگر تلاش كنیم دنیا جای بهتری خواهد شد. امروزه مردم چنین چیزی را باور ندارند و فكر میكنم موضوعی غم‌انگیز است. مردم میگویند كتاب‌های من عجیب هستند اما ورای غرابت‌شان، باید دنیایی بهتر وجود داشته باشد. موضوع این است كه پیش از اینكه به دنیایی بهتر دست بیابیم باید این غرابت را تجربه كنیم. این بنیانیترین ساختار داستان‌های من است: باید از میان تاریكی عبور كنی، از زیرزمین‌ها بگذری تا به روشنایی برسی.»

این گفته‌های او شبیه به امیدی در خور این لحظات است. مدافع موراكامی لزوما با یادگیری این نكات رمان را به پایان نمیرساند و لذت او از خواندن كتاب به كمال نمیرسد؛ اما خواننده معمولا از دنیای رویاهای نامتعارف این نویسنده به مكانی آرام و پرآسایش میرسد. كتاب‌های موراكامی حاوی این نكته هستند كه شاید غرابت زندگی تاب‌آور نباشند اما روزی، این كابوس‌ها تمام میشوند. سرانجام گربه گمشده‌تان را پیدا میكنید.

[ad_2]

سلبریتی‌هایی که باور نمی‌کنید مهاجر باشند

[ad_1]

برترین ها – ترجمه از محمد کاملان: سایه جنگ کشورهای زیادی را احاطه کرده است و روزی نیست که سری به اخبار بزنید و از جنگ‌افروزی در آن خبری نباشد، جنگ ممکن است برای دولت‌ها سودآور باشد اما بازتاب‌های زیادی در زندگی انسان‌ها دارد که هیچکدام از آن‌‌ها به‌نفع آن‌ها نیست.

در نتیجه به هر اندازه که آتش جنگ در دنیا بالا بگیرد به همان‌ اندازه مردمان کشورهای جنگ‌زده خانه و کاشانه خود را به قصد زندگی در سایر کشورها ترک می‌کنند.

بسیاری از کشورها نیز وضعیت خوبی برای زندگی در اختیار شهروندان قرار نمی‌دهد و به‌رغم اینکه این کشورها در امنیت نسبی به‌سر می‌برند اما باز هم شهروندان سودای رفاه و امنیت بیشتر را در سر دارند و به سایر کشورها مهاجرت می‌کنند.

جالب است بدانید آژانس مهاجرین سازمان ملل در جدیدترین گزارش خود ذکر کرده است که چیزی حدود ۶۹ میلیون نفر مهاجر در کل دنیا وجود دارد که بسیاری از این افراد در کمپ‌های مهاجرین روزگار می‌گذرانند و آینده‌ روشنی پیش‌رو ندارند.

در این بین بخت با بعضی از این مهاجرین یار است و پس از مهاجرت به کشور مورد نظر به موفقیت‌های چشمگیری دست‌پیدا می‌کنند و به اصلاح قدیمی‌ها برای خودشان کسی می‌شوند. به همین منظور در ادامه قصد داریم با هم به فهرست سلبریتی‌هایی اشاره کنیم که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند.

میلا کونیس

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

میلا کونیس دوست‌داشتنی که این روزها در ۳۵ سالگی عمر خود به سر می‌برد و غرق در شهرت و ثروت است زندگی سختی را پشت‌سر گذاشته است. خانواده میلا زمانی که او تنها ۷ سال داشت از اوکراین به لس‌آنجلس مهاجرت کردند. ظاهراً آن زمان یهودستیزی در اوکراین بالا گرفته بود و به همین دلیل به خانواده کونیس به دلیل مشکلات مذهبی ویزا داده شده بود.

میلا کونیس در این زمینه طی مصاحبه‌ای با روزنامه معتبر لس‌آنجلس‌تایمز گفته است در زمان فروپاشی شوری سابق شرایط زندگی بسیار دشوار بوده است و خانواده میلا آینده روشنی را پیش‌روی وی و برادرش نمی‌دیدند. در نتیجه تصمیم گرفتند زندگی و خانه و کاشانه خود در اوکراین را به مقصد لس‌آنجلس ترک کنند. میلا اشاره کرد که در آن زمان خانواده وی تنها ۲۵۰ دلار دارایی داشتند.

میلا کونیس در ادامه صحبت‌های خود اشاره کرد که دوران پس از مهاجرت برای وی بسیار سخت و دشوار بوده است و هر روز گریه می‌کرد، او شناختی از فرهنگ و مردم آمریکا نداشت و مدتی بعد مقاله‌ای در دانشگاه با نام «کودک هفت‌ساله‌ای را تصور کنید که کور و کر است». خوشبختانه میلای زیبارو توانست با موفقیت مشکلات مهاجرت را پشت‌سر بگذارد و این روزها به سلبریتی موفقی تبدیل شده که هواداران زیادی در تمام دنیا دارد.


ریتا اورا

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

مردم یوگسلاوی در زمان حکومت اسلوبودان میلوشویچ، دوران سختی را پشت‌‌سر گذاشتند و خانواده ریتا زمانی که او تنها یک سال بیشتر عمر نداشت از پریشتینا، شهر محل تولد وی به مقصد لندن مهاجرت کردند.

ریتا بعدها که بزرگ شد و به محبوبیت رسید در مصاحبه‌ای گفت، لندنی‌ها با تبعیض با او و خانواده‌اش رفتار می‌کردند و همین مشکلات عزم آن‌‌ها را برای تلاش و مبارزه با سختی‌ها بیشتر کرد.

ریتا اشاره کرده است که در اوایل مهاجرت به لندن وی به همراه سه نفر دیگر از اعضای خانواده‌اش تنها یک اتاق برای زندگی داشتند و خواهرش مجالی برای خوابیدن آن‌ها نمی‌داده است. نمای این اتاق نیز به قبرستان بود که همین امر ترس ریتا اورا را بیشتر می‌کرد. از آن روزها چیزی حدود ۲۶ سال می‌گذرد و ریتای ۲۷ ساله اکنون در اوج شهرت و محبوبیت است.


گلوریا استفان

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

این پرنده خوش‌صدای دنیای موسیقی در دهه ۸۰ میلادی طرفداران زیادی را به خود جلب کرد اما گلوریا نیز طعم تلخ مهاجرت را چشیده است و در سال ۱۹۶۰ به همراه خانواده خود از کوبا به آمریکا مهاجرت کردند.

گلوریا طی مصاحبه‌ای به خاطرات خود از مهاجرت اشاره کرد و گفت پدرش برای بزرگ‌کردن بچه‌ها در فضایی آزاد آن‌ها را به آمریکا آورد.

گلوریا استفان در ادامه صحبت‌های خود متذکر شد اوضاع کوبا از زمانی که آن‌ها به آمریکا مهاجرت کرده‌اند تفاوت‌های زیادی داشته است اما هنوز هم خطر‌های زیادی شهروندان کوبا را تهدید می‌کند.


ایمان

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

زهرا محمد عبدالمجید، مدل زیباروی سومالیایی که در مجامع حرفه‌ای با نام ایمان شناخته می‌شود در سال ۱۹۷۲ از سومالی به کنیا فرار کرد، روزگار با ایمان یار بود و عکاسی با نام پیتر بِرد، به زیبایی وی پی‌برد و راه‌های موفقیت را برای او گشود.

ایمان در مصاحبه‌ای با گاردین به این امر اشاره می‌کند و متذکر می‌شود که شانس نقش اصلی را در زندگی وی داشته و در غیر این‌صورت ممکن بود او همچنان در کمپ‌های مهاجرین زندگی کند.

این مدل زیبارو که این روزها ششمین دهه زندگی خود را پشت‌سر می‌گذارد مدعی است افرادی را می‌شناسد که ۲۰ سال از عمر خود را در کمپ‌های مهاجرین گذرانده‌اند. ایمان دختر یک شخصیت سیاسی سومالیا بود و به همین دلیل پدرش نمی‌توانست به او کمک کند، در نتیجه مدعی است که به خوبی می‌داند مهاجرت و تبعید چه سختی‌ها و مشکلاتی دارد.


ام.آی.ای

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

ام.آی.ای یک رپر سریلانکایی است که در سال ۲۰۰۹ نامزد جایزه گرمی شد، پدر ام.آی.ای به جنبش استقال تامیل پیوست و در نتیجه آن‌ها مجبور به فرار به هندوستان و در نهایت انگلستان شدند.

ام.آی.ای در مصاحبه‌های خود اشاره کرده است افرادی که در مناطق جنگ‌زده زندگی کرده‌اند گرم و سرد روزگار را چشیده‌اند و راحت‌تر می‌توانند گلیم خود را از آب بکشند.

ام.آی.ای گفت در دوران کودکی باید با مدرسه و مکان جدید عادت می‌کرده و تحمل این موارد برای یک کودک بسیار دشوار بوده است اما خوشبختانه روزگار سخت ام.آی.ای به پایان رسید و توانست رؤیای خود را دنبال کند.


لول دنگ

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

خانواده لول دنگ وقتی او تنها پنج سال بیشتر نداشت از سودان به مصر فرار کردند و در نهایت پناهنده انگلستان شدند. دنگ در نهایت راه خود را به لیگ حرفه‌ای بسکتبال آمریکا پیدا کرد و سابقه درخشان حضور در تیم‌های شیکاگو بولز و لس‌آنجلس لیکرز را در کارنامه خود دارد.

لول دنگ در خصوص مهاجرت خود گفته است مقامات سودان هرگز خانواده وی را وادار به ترک این کشور نکرده‌اند اما آن‌‌ها به دنبال زندگی بهتر مهاجرت کردند و مشکلات زیادی را پشت‌سر گذاشتند. وی در ادامه اشاره کرد دوران کودکی خود در اردوگاه مهاجرین در مصر را به یاد می‌آورد. او در این زمان هر روز امید داشت تا فردا سر برسد و آن‌ها بتوانند اردوگاه را ترک کنند. اما این رؤیا چیزی حدود ۵ سال به طول انجامید تا اینکه نهایتاً خانواده لول دنگ اردوگاه را ترک گفتند.


سدو براهینو

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

پدر سدو زمانی که او تنها ۱۰ سال بیشتر نداشت در درگیری‌های خیابانی جان خود را از دست داد و این فوتبالیست مشهور در گفتگویی با آژانس مهاجرین سازمان ملل مطرح کرده است آرزو می‌کند سختی‌هایی که با آن‌ها روبرو شده را هیچ کسی در زندگی تجربه نکند.


هنری کیسینجر

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

این دیپلمات معروف آمریکایی و وزیر خارجه دوران ریاست جمهوی ریچارد نیکسون زمانی که ۱۵ سال بیشتر نداشت به همراه خانواده خود از دست رژیم نازی به عنوان پناهنده‌های یهودی به انگلستان گریختند و در نهایت راهی آمریکا شدند.

هنری کیسینجر که این روزها در سن ۹۵ سالگی به سر می‌برد به همراه مادلین آلبرایت در سال ۲۰۱۵ نامه‌ای به مجلس آمریکا نوشت و در این نامه تأکید کرد آمریکا باید آغوش خود را به روی مهاجرین سوری و عراقی باز کند. بزرگان دنیای سیاست کیسینجر را به‌عنوان یکی از سیاستمداران خبره می‌شناسند.


فردی مرکوری

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

سلطان بی‌چون‌وچرای موسیقی راک اهل زنگبار بود و به همراه خانواده‌اش در سال ۱۹۶۴ پس از انقلابی که در این کشور صورت گرفت در سن ۱۷ سالگی راهی انگلستان شدند.


آلبرت انیشتین

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

نابغه دنیای علم و دانش در سال ۱۹۳۳ به همراه هزاران یهودی دیگر از دست رژیم آلمان نازی به آمریکا گریختند.


زیگموند فروید

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

فروید اهل اتریش بود و زمانی که این کشور در سال ۱۹۳۸ به تصرف آلمان نازی درآمد، وی و همسرش به آلمان گریختند. پدر علم روانشناسی مدرن تا انتهای عمر خود در انگلستان زندگی کرد.


اندی گارسیا

سلبریتی‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجر باشند

این هنرپیشه خوش‌ قدوبالای هالیوود در زمان عملیات خلیج خوک‌ها در سال ۱۹۶۱ از کوبا به همراه خوانواده‌اش به آمریکا فرار کرد.

در این قسمت به پایان فهرست سلبریتی‌هایی رسیدیم که حتی فکرش را هم نمی‌کنید مهاجرت کرده باشند. از آنجایی که سابقه خوبی در پذیرش مهاجر داشته و ایرانی‌های مهاجر زیادی را نیز سراغ داریم که به موفقیت‌های زیادی رسیده‌اند پیشنهاد می‌کنیم اگر تجربه‌ای در این زمینه دارید در قسمت نظرات ما و سایر کاربران را در جریان این موارد قرار دهید.

[ad_2]